آرشیو.میل

بازدیدکنندگان

موزیک

لينكدونی

يه‌حرف،يه‌روزنه

پاییز بی حاصل

اگه مثل من حالتون بده نخونین این اراجیفو.

حس همه روزاییو دارم که تا مرزخفگی رفتم.هر چی که روم اجبار و تحمیل و حرف زور بوده.از هرچی زور و رییس و همه کاره ها بگیر تا آقایون باقالی نژاد که اون بالا در راس هاله نورانی نشستند.
حس اون روزایی که تو فیروزکوه بعد یه طرح ضربتی یک هفته ای تو سرمای آذرماه، اونجا که موبایل از کارمی افتاد و خودکار نمی نوشت، به جای 50 ساعت اضافه کار بهمون 10 ساعت دادند.
یا اون 10 روزی که تو زمستون آب گرم نداشتیم و هر چی می گفتیم، می گفتند بودجه نداریم.
اون روزایی که تو سرما مجبورمون می کردند با لندرورای بی بخاری بریم 20 کیلومترجاده خاکی تو کوه،بازدید خانه های بهداشت.
یا اون روزی که ساعتها برای ملاقات آخر کنار هم گریه کردیم و حس کردم گوشه ای از وجودم جایی رفت که نمی دونم کجا رفت.
حس هر چی که به زور زدند تو سرم، از اعتقادات تا رییس جمهورمملکتم و از امنیتی که نه در زمین پیداش میکنیم نه تو آسمون.

حس می کنم مهار زندگیم از دستم لیز خورده و گم شده،انگار همه چی مثل مرگ اجبار و اجبار و اجباره.
زندگی هیولای بزرگی شده که فقط میخواد لهم کنه.حرفای خوب مثل تیترای خوب روزنامه ها شده که فقط می تونی نگاه سرسری بهش بکنی و رد بشی.
یه هفته است دارم سعی میکنم یه روزشو بی گریه بگذرونم .ای لعنت به این اشکا که انگار منبعشون دیگه تو چشم نیست،همین جور روی صورت دارند مرتب قل می خورند!لعنت به اون دکتری که گفت اگه این جوری ادامه بدی، تو چند سال آینده باید چشمهاتوعمل کنی.چند روز پیش که بعد سه ساعت گریه که داشت از همه طرف کشیده میشد فهمیدم چی گفته.پس چرا سبکم نمیکنه؟این اشکا هیچ حقی به گردن ما ندارند؟
مگه نمیگن" این نیز بگذرد" انگار دیگه نیز نیست.شاید اسمش عوض شده، مثلا شده "آن نیز بگذرد" شاید افاقه کرد نه؟!

هر کاری دست میذاری برای رسیدن به کمی آرامش و عشق و شادی، انگار از عالم غیب صد تا مانع می افته جلوش.فقط باید از ترست شاکر سلامتیت باشی که اونو ازت نگیره!باید خودتو آویزون شادی های کوچک میکروسکوپی کنی، بلکه طاقت بیاری.
اصلا قراره مگه چی بشه؟!حتما همینه زندگی لعنتی .مگه همین "عزیز" نیست که میگه زندگی محل خوشی نیست نرگس ولی چه جوری اون وقت میگه"غصه گه سگه، اگه غصه بخوری، گه سگ خوردی!"خودش اصلا گه نمی خوره برعکس نوه اش.

گذشته محو شده، انقدر فشارروهمین زمان حالم زیاد شده که گور بابای گذشته!
دیروز به همکارم گفتم اگه منو اخراج کنن از همین مترو میرداماد سوار میشم میرم بهشت زهرا خودمو چال میکنم. مگه میشه با اینهمه امید و تلاشمون زندگیمون بهتر که نشه هیچ، بری تازه از راه برسه؟
می ترسم، ازینهمه سیاهی که دارم می بینم و فشاری که رو شونه هام پینه بسته، شدم جنگجوی افسانه ای!

من از دنیای بی روزنه می ترسم،شراب نورو مستی هم مال بقیه، دلم ماسکی از روزنه میخواد، دارم خفه میشم...

 |

بهترين حالت صفحه نمايش ۷۶۸ در ۱۰۲۴ می‌باشد.

Powered by Blogger