اهالی زندگی
تو ماشین ازش صحبت میکردند.میگفتند که 30 سال پیش با شوهرش تو کافه رستوران پدرشون خدمتکار بودند.زن مهربون و مهمون نوازیه، وتعریف چایی هاش که خیلی خوردن داره.سه ماهی هست که شوهرش فوت شده و حالا تنها زندگی میکنه با یه زن بیوه شیرازی که یک اتاقشو بهش ماهی 15 هزار تومن اجاره داده.
گفتند هر وقت می آییم شمال یه سری بهشون میزنیم.تازه فهمیدم جریان اونهمه پارچه های نو و لباسهای دست دوم صندوق عقب ماشین چیه.
یه خونه با دیوارهای سیمای توی یک کوچه بلند خاکی.
جوجه اردکها دارند از زیر پام بق بق کنان در میرند که خودمو در آغوشی از مهربونی و لبخند پیرزنی میبینم که بروی غریبه ای باز شده.اسمش منظره،کمی ریزه میزه است ،با چشمهایی که تو قابی از چروک به خنده اش معنای دیگه ای میده.
منتظر چایی تعریفی منظر هستم ،ولی منظر که خسته ی خونه تکونیه،اینکارو به بیوه شیرازی میسپره.رنگ چای رو که میبینم پشیمون میشم از خوردن ولی یاد حرف مامان می افتم "شاید تنها وسیله پذیرایی بعضیا از تو فقط یه چای باشه پس حتما بخور که دل میزبان نشکنه".
منظر خیلی خوشحاله از دیدن همراهان من و با شور داره از کاراش تعریف میکنه و روزگارش.از خونه تکونی اخیرش میگه و از سفر آتیش به مکه و از جای خالی حسن که یکدفعه بغض میکنه و اشکش سرازیر میشه،به شوخی نکته ای از حسن میگه و میزنیم به خنده،با چشمهای خیس دولا میشه تو صورتم و میگه"من گریه میکنم ،تو چای بخور".
تمام سبزی حیاط پشت هاله ای از اشک تار میشه.
موقع خداحافظی سه جای صورتمو میبوسه و برام آرزوی خوشبختی میکنه.بیوه شیرازی میاد جلو و میگه میشه من شمارو ببوسم؟سفت بغلش میکنم و اونم تو گوشم میگه"ما خیلی غریبیم،بازم بیاید دیدنمون."
به قبرستون روستا میریم،واسه خودش جنگلیه.راست گفتن،قبر حسن جاش خیلی خوبه.دنبال قبر خالی میگردم،دلم حس زندگی از اون نوع میخواد،ولی دریغ ازحتا یک قبر خالی.
چرا فکر کردم اینجا میشه قبر خالی پیدا کرد؟اینجا همه چیز طبیعیه،کسی برای رفتنش چاله نکنده!همه از اهالی زندگی اند.
یاد بهشت زهرای خودمون می افتم که ردیف به ردیف قبرها آماده اند،انگاری که میخوان زنده ها رو هم قورت بدن.
آخه تو شهر آدم از زندگی سیر شده زیاده!
تو راه برگشت منظرو میبینیم که با یه اردک زیر بغل سر کوچه ایستاده.از پنجره تو ماشین خم میشه و میگه"2 تا اردک بیشتر ندارم الان،یکیش مال من،یکیش مال شما.
اینبار چشمهام منظرو زلال و شفاف میبینه،مثل جوی آبی که تا دم روستا،صداش تو گوشمون بود.
3 تیر
روستای کامنگار کولا،از توابع آمل